روز بعد از زایمانم از بیمارستان مرخص شدم و دوشنبه نهم اسفند قدمتو گذاشتی رو چشمامون.تو بغل خاله مهناز اومدی خونه. روز بعد قرار بود دکتر ببیندت.من که نمیتونستم راه برم با بابایی و هر دو تا مامان بزرگت رفتی.وقتی برگشتن گفتن زردی صبا چهاردهه باید امشب بستریش کنیم.از ناراحتی داشتم دق میکردم اخه نفس من فقط دو روزشه.قرار شد مامان جون بره تورو بستری کنه منو خاله فرزانه ساعت ١٢ شب بیایم بیمارستان.الهی برات بمیرم وقتی اومدم تو اتاق و تورو دیدم که چشماتو بستن و سرم به پات وصل کردن وخوابیدی تو دستگاه دنیا رو سرم خراب شد. پرستار گفت ساعت ٢ بیارینش بیرون و بهش شیر بده.وقتی آوردمت بیرون بی حال بودی اونقدر که نتونستی شیر بخوری.خاله به پرستار ...